چه رسم تلخي ست

تو ، بي خبر از من و تمام من ، درگير تو !

.

.

.

ديشب که باران آمد … ميخواستم سراغت را بگيرم …

اما خوب ميدانستم اين بار هم که پيدايت کنم ، باز زير چتر ديگراني . . .

.

.

.

ديکتاتور

تويي و آغوشت !

که هر بار

مرا تسليم مي کند . . . !

.

.

.

روي کفنم بنويسيد

موريانه ها

زهرمارتان

اين تن که مي خوريد

حسرت شيرين بود

که خاک به آغوش کشيد !

.

.

.

مستانه هايم شروع مي شود

آن گاه که گيسوهايت را در شراب، جلا مي دهي

.

.

.

آنقدر ميوه هاي سمپاشي شده به خوردمان دادند

که اين روزها

با حرف هايمان هم ، آدم مي کشيم . . .

.

.

.

تراشکـــــــار ماهـــــــري شده ام بس کـــــــه تـــــــو نيـــــــامدي

و من بـــــــراي دلــــــــم بهانـــــــه تراشيدم . . . !

.

.

.

باد آورده را باد مي برد

اما

تو که با پاي خودت آمده بودي . . .

.

.

 

ديوانه نيستم !

فقط ، فقط طوري “خاص” که ديگران نميتوانند ، تو را “دوست” دارم

ایا این دیوانگی است؟؟

.

.



.

براي پيش تو بودن “بليط” لازم نيست

مرور قصه ي دل کافي ست . . .

.

www.jokband.rzb.ir

.

درست زماني که سرت جاي ديگري گرم است ؛ دل من همينجا يخ ميزند !

چه فاصله زيادي است از سر تو تا دل من . . .

.

.

.

خاطره ها را رشوه ميدهم به روزهايم تا از بي تو بودن صدايشان در نيايد  !

.

.

.

خدايا اين “قسمت” رو کجا فرستادي که هر وقت نوبت من ميشه ، ميگن “نيست” ؟

.

.

.

نميپرسي تو حالي از دل غمگين و بيمارم / ولي من هر کجا باشم ، خيالت را به سر دارم .

.

.

.

از لحظه اي که چشم باز ميکنم

کار شروع ميشود

نظارت و برسي کيفيت تک تک اعضاي بدن

قلب … چشم … گوش …

مبادا ذره اي

از عاشق تو بودن منحرف شده باشند . . . !

.

.

.

همه دردم اين بود

عشقش بودم وقتايي که عشقش نبود . . . !

.

.

.

سهم “من” از “تو” عشق نيست ، ذوق نيست ، اشتياق نيست

 همان دلتنگي بي پاياني ست که روزها ديوانه ام مي کند !

.

.

.

نزديکي در فاصله نيست ، در انديشه است و تو اکنون مهمان انديشه ي مني . . .

.

جوک باند

.

يوسف و زليخا را بي خيال !

من

در آغوش  همين پيراهن  يادگاري

هزار سال جوان تر ميشوم . . . !

.

.

.

 پنداشتي که چون ز تو بگسستم /  ديگر مرا خيال تو در سر نيست

اما چه گويمت که جز اين آتش /  بر جان من شراره ي ديگر نيست . . .

.

.

.

برايت مينويسم دوستت دارم

ميدانم که نميداني

ولي ميدانم که ميخواني آرزويم اين است که نخوانده بداني . . .

.

.

.

با توام بي حضور تو ، بي مني با حضور من

مي بيني تا کجا وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند ؟

همه ي سهم من از خود دلي بود که به تو دادم . . .

.

.

.

نشسته ام ، کجا ؟ کنار همان چاهي که تو برايم کندي

عمق نامردي ات را اندازه مي گيرم !

.

.

.

ذهنم فلج مي شـــــود… وقتي مي خوانمت

و تو حتي نميگويي

جـــــــــانم . . .

.

.

.

با تو زير بارانم ، چتر براي چه ؟ خيال که خيس نمي شود !

.

.

.

پايان سريال دروغ هايت بود آخرين لبخندت

و چه ساده بودم من که تا تيتراژ پاياني به پاي تو نشستم . . .

.

.

.

دوستي ها کمرنگ ، بي کسي ها پيداست / راست گفتي سهراب ، آدم اينجا تنهاست . . .

.


.

.

اي هميشه جاودانه در ميان لحظه هايم

غصه معنايي ندارد تا تو مي خندي برايم  . . .

.

.

.

بي هيچ صدائي مي آيند

زماني که نمي داني

در دلت يک مزرعه آرزو مي کارند و…

بي هيج نشاني از دلت مي گريزند

تا تمام چيزي که به ياد مي آوري

حسرتي باشد به درازاي زندگي

چه قدر بي رحمند روياهـا . . .

.

.

.

خنده ام ميگيرد

وقتي پس از مدت ها بي خبري

بي آنکه سراغي از اين دل آواره بگيري

ميگويي : دلم برايت تنگ است

يا مرا به بازي گرفته اي

يا معني واژه هايت را خوب نميداني

دلتنگي ارزاني خودت . . .

.

.

.

خدا ما رو براي هم نمي ‏خواست / فقط مي ‏خواست همو فهميده باشيم

بدونيم نيمه ما ، مال ما نيست / فقط خواست نيمه ‏مون و ديده باشيم

تموم لحظه‏ هاي اين تب تلخ / خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو براي هم نمي ‏خواست / خودت ديدي دعامون بي ‏اثر بود  . . .

.

.

.

دلم مي خواهد نامت را صدا کنم

يک طور ديگر

جوري که هيچ کس صدايت نکرده باشد

يک طور که هيچ کس را صدا نکرده باشم

دلم مي خواهد نامت را صدا کنم

يک طور که دلت قرص شود که من هستم

يک طور که دلم قرص شود که با بودن من ، تو هم هستي

 

دوستان نظر یادتون نره