نوروز بزرگم بزن اي مطرب امروز

زيرا که بود نوبت نوروز به نوروز



کبکان دري غاليه در چشم کشيدند
سروان سهي عبقري سبز خريدند

بادام بنان مقنعه بر سر بدريدند
شاه اسپرمان چيني در زلف کشيدند


.


.

باز متواري روانِ عشق ، صحرائي شدند
باز سرپوشيدگانِ عقل ، سودائي شدند

باز مستوران جان و دل پديدار آمدند
باز مهجوران آب و گِل تماشائي شدند



يقين آنجاست آن جانان ، امير چشمه حيوان
که باغ مرده شد زنده ، و جان بخشيدن اوتاند



باد آمد و بوي عنبر آورد
بادام ، شکوفه بر سر آورد

شاخ گل از اضطراب بلبل
با آن همه خار سر درآورد



هست ايام عيد و فصل بهار
جشن جمشيد و گردش گلزار



عيد است و نو بهار و جهان را جوانيي
هر مرغ را به وصل گلي شادمانيي