سلام

به شمادوستای گلم از این به بعد هر هفته یه داستان عاشقانه میزاریم

که فرقشون با داستان های دیگه اینه که از هیچ سایتی کپی نشدن و بیشتر

از کتاب ها و رمان های خواص انتخاب میشن پس از این به بعد هرهفته منتظر یه

داستان عاشقانه جدید باشین.


با عضویت درسایت هرهفته این داستان هارو در ایمیل خود دریافت کنید

این داستان در ادامه مطلب...

 

 

داستان شماره یک (عشق)

 

پیرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با یک ماشین نصادف کرد و اسیب دید. عابرانی که رد میشدند به

سرعت او را به اولین بیمارستان رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او

گفتند:باید ازت عکس برداری بشه تا جائی که از بدنت اسیب ندیده باشه. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و

نیازی به عکسبرداری نیست پرستاران از او دلیل را پرسیدند او گفت:زنم در خانه سالمندان است هرصبح به انجا

می روم و صبحانه را با او میخورم. نمی خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نمی شود. حتی مرا هم نمی شناسد پرستار

باحیرت گفت:وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش ا. می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته به ارامی گفت؟ ام من که می دانم او چه کسی است...؟

 

نظریادت نره